با تو تا بینهایت عشق

 
جدایی
نویسنده : fatima - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢۳
 

سلام

من بازهم اینجام تا برات بنویسم

میدونم که نمیخونی ولی حداقل دل خودم که آروم میشه

روزها و شبها دارن میگذرن و من هیچ خبری ازت ندارم

باورم نمیشه به این زودی فراموشت شدم

آخه مگه میشه؟ مگه میشه به این راحتی فراموش کرد همه اون روزها وخاطراتشونو؟

فکروخیال داره از پا درم میاره........


 
 
کاش بخونى
نویسنده : fatima - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٤
 

سلام

الان پونزدهمین روزه که هیچ خبرى ازت ندارم , على مرتب سراغتو از من میگیره , واقعا دیگه نمیدونم چى جواب بدم 

ولى چیزى که بیشتر آزارم میده آینده مبهم خودمه , هرروز صبح باترس از خواب بیدارمیشم و تا شب که بخوابم این ترس لعنتى باهامه....

کاش لااقل تو خیالمو راحت کنى......

نمیدونم توهم به یاد من هستى یا نه ولى من هر لحظه بایاد تو وخاطراتت زندگى میکنم


 
 
غریب..
نویسنده : fatima - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢۳
 

امروزشنبه 93/12/23 ، آخرین روزهای سال ، همون سالی که تو روبهم هدیه داد ، والان هنوز چند روز به پایانش نمونده که دوباره تورو ازم گرفت

چند روزه که کارم شده گوش دادن به آهنگهایی که تو بهم داده بودی...

گوش میدم وهمه اون لحظه های خوب میاد جلوی چشمام ، شاید ساعتها اینقدر محو اون روزا میشم و وقتی به خودم میام میبینم همش تموم شده ، چیزی که برام مونده یه صورت خیس از اشک و یک دنیا حسرت و یک عالم تهمت که باید تا آخر عمر به دوشم بکشم...

روبرو شدن با عاطفه شده کابوسی که هرشب تو خواب میبینمش...

با همون لحن همیشگیش بهم طعنه میزنه ومیپرسه : میخواستی علی رو ازم بگیری؟ کور خوندی ....

همش اون روز که باهم رفتیم خارج شهر میاد جلو چشمام ، با خودم میگم چه روزای خوبی بود ، حتی تحمل دیدن یه ذره ناراحتیمو نداشتی ، حاضر بودی به خودت سختی بدی ولی من ناراحت نباشم.......

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ، دیگه دارم به جنون میرسم....

فقط به دادم برس تا مجبور نشم کاری دست خودم بدم....


 
 
پایان من..
نویسنده : fatima - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٧
 

امروز 93/12/17 روز مرگ همه رویاهام ، روز پایان همه آرزوهای شیرینم و همه عهدهایی که با من بستی...

چقدر راحت گذشتی از عشقم ، از دلم و از زندگیم

یادته روز اول که دستمو گرفتی ، تو چشمام نگاه کردی و گفتی هیچ وقت ترکت نمیکنم؟ یادته گفتی فقط مرگ میتونه من وتورو ازهم جدا کنه؟

الان دوروزه که همه اون قول وقرارها رو خاک کردی و قبر منو کنارش کندی

میدونم که نمیتونم کمرمو زیر این باری که روی شونم قرار دادی راست کنم

یادته میگفتی مثل رز آتشین هستم؟ حالا بیا وحال و روزمو ببین ، ببین چی به روز این گلت اومده ، ببین چجوری پژمردم...

دیگه هیچی دل منو خوش نمیکنه ، فقط یه سوال دارم ازت...

مگه من ناموست نبودم؟ مگه عشقت نبودم؟ پس چرا کاری کردی که برچسب هرزگی روم بخوره؟

من دیگه نمیتونم این تهمت رو پاک کنم...

ع بهم گفت علی مرد بود وبهت راه نداد ...

خیلی سخته آدم نتونه از خودش دفاع کنه ....

خیلی سخته ومن دارم به جنون میرسم....

همین روزا خودمو از چشم همه محو میکنم ، و ازت یه خواهش دارم

بعد ازمن به ع بگو که من بی تقصیر بودم... بگو اونکه سر راه من قرار گرفت تو بودی نه من

فقط اینطوری روحم به آرامش میرسه.


 
 
دلم برات تنگ شده...
نویسنده : fatima - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱۳
 

سلام علی جان

چندین روزه که ازت خبر ندارم

دیروز برام نوشتی باهات تماس نگیرم ، نگرانم کردی

الان که برات مینویسم خیلی داغونم ، داغون تراز اونکه فکرشو بکنی

راستش میخوام اعتراف کنم ، نمیدونستم اینقدر دوست دارم

فقط امیدوارم نوشته ام رو بخونی، آخه همه راهها بروم بسته است ، فقط این حیاط خلوت برام مونده که خبری ازت بگیرم.......

اگه داری تنبیهم میکنی ، باید بگم من به اندازه همه عمرم تنبیه شدم ، دیگه بریدم

پارسال همین موقع یادته؟

رابطمون داشت شکل میگرفت، به بهونه های الکی به هم زنگ میزدیم....

چه روزای خوبی بود، ولی الان دوروزه نه میتونم چیزی بخورم نه حتی بخوابم

مثل دیوونه ها شدم ، همه جا تورو میبینم

تو خیابون ، همه ماشینا شکل ماشین تواند

علی جان نمیتونم بیشتر ازاین برات بنویسم ، منو ببخش ولی اصلا حال خوبی ندارم.

فقط تورو خدا اگه این مطلب رو خوندی یه نشونه بذار بدونم حالت خوبه.....


 
 
همیشه تنهام..
نویسنده : fatima - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱۳
 

چه سخته باور این که شدم دیگه فراموشت

چه تلخه اینکه جای من یکی دیگه هست تو اغوشت

چقد سردرگمم امشب عجب حال بدی دارم

از این حال پریشونو  از این دلتنگی بیزارم

صدام میمیره تو سینه نمیگم دردمو جایی

اخه پیش همه گفتم برای من ی دنیایی

دیگه هیچ جای این دنیا به هیچ کس دل نمیبندم

چی اوردی به روز من که هیچ جوری نمیخندم

چی اوردی به روزمن که دل از عشق بیزاره

شدی کابوسم که شب ها منو تنها نمیزاره

دارم میمیرم از غصه همیشه تنهای تنهایم


 
 
جدایی..
نویسنده : fatima - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٢
 

سلام

نمیدونم کی این مطلب منو میخونی؟ امیدوارم زود بخونیش و بفهمی که من چه حالی دارم...

نمیدونم چی شد که تصمیم به جدایی گرفتی ، اونم به چنین آسونی..

شایدم میدونم ونمیخوام به روم بیارم ، آخه خیلی سخته بفهمی دلیل جدایی اومدن یکی دیگست..

جدیدا خیلی بهونه گیر شده بودی ، حس میکردم میخوای جدا شی..

ازهمون وقتی که پای مرضیه به زندگیت باز شد دیگه منو نخواستی ، ولی به خدا این حق من نبود..

من که زندگیم تو بودی ، همه دلخوشیم تو بودی

این حقم نبود

نمیگم برگردی ، چون برگشتنت همیشگی نیست..

فقط دعامیکنم هیچوقت تورو بااون نبینم ، که اون روز روز مرگ منه...

.

.

.

.

دلی که بردی

نگاهی که دزدیدی

احساسی که پژمردی

دستانی که گرفتی

صدایی که شبها باآن آرام میگرفتی

حتی نمکدانی که شکستی

همه حلالت باشد.........

جز لرزش دلم دراولین بوسه،

حرامت باشد لحظه ای که مرا به گناه عادت دادی ورفتی......

.

.

.

.

از این شکسته بازهم بگو چه مانده بشکنی

چه بی صدا تمام شد تمام ماجرای ما


 
 
دنیا رو نمیخوام...
نویسنده : fatima - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٥
 

خدایا ... خدای من ، نمیدونم از کجا بگم ، از کی گله کنم ؟

از عشقم؟

از اونکه همه زندگیمه؟ ازاون که دنیارو بدون اون نمیخوام؟

خدایا خودت میدونی چقدر دوستش دارم ، عشقش داره دیوونم میکنه...

اما الان برسر دوراهی موندم !

اون که میگفت من تورو فقط واسه خودت میخوام ، اونکه قراربود بشه سنگ صبور من ، اونکه قراربود عشقش با بقیه فرق داشته باشه!

پس چی شد؟ اونم که داره حرف از هوس میزنه، اونم منو واسه هوسش میخواد...

ای خدا چرا به هرکی دل میسپرم ، اینجوری میشه؟

خدایا از دست آدمات دلم گرفته ، دلمو خون کردن همشون......

خدایا میشه منو ببری پیش خودت ، میشه بیام تو آغوش خودت؟

خدا جونم دیگه به آدمای دنیات اعتماد ندارم ، میخوام فقط پیش خودت باشم! خود خودت..

خدای خوبم دیگه دنیات رو دوست ندارم، دارم خفه میشم از اینهمه بغض ، میشه سرمو بذارم رو شونه هات وببارم؟

خدایا رومو زمین ننداز ، من بدون عشقم دیگه طاقت موندن تو این دنیا روندارم....

 


 
 
← صفحه بعد